صدای فروزان (10)
بی تابی...
می آیند
به سرسلامتی ات، گل های نو، ترو تازه نقش می بندد بر پیکره این قالی کهنه
می روند...
گله دارم مرد...
چند روزیست بی تابی بی خبر آمد چشم تو را دور دید
بال پروانه ای کوچکم را سوزاند
هیچ نگفتم...
دستانم منتظر قدم های مردانه روح خسته توست تا با انگشت سبابه اش نشانی اش را نشانت دهد
هم بال های سوخته را که ببوسی
هم نامردی را که بزنی
می بوسی؟
می زنی؟
بارانی ات را روی سرهای گل های فرش من پرت کن
آستین های احساس را بالا بزن
و سایه چشمان باغیرتت را روی کلمات من بینداز
تا برای همیشه تابی نباشد تا در ترکیب بی بمیرد
که آمدی اگر عشق..
چشمانم آسوده به خواب رود
می آیی...؟ رویای خیس هر روزه احساس ندیده ام؟
چروکیده یک خواب ناز با حسرت یک روح غمگین
از خواب پریدم
خیال هم تاب نمی آورد در آغوش بی می میرد
بی تابی را دوست ندارم
همین مرد...
فروزان
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 5:36 توسط فروزان
|
دوبلور، گوینده، بازیگر تئاتر و سینما، شاعر و نویسنده