در آستان نگاهت با کلمات آشنایی قدم می زنم پاهایم بی قرار یک آغوش قلاب دستان توست

دستانم گریان همیشگی کوتاهی اش از دستان توست

و دوش های عاشقم دلتنگ کوله ای مردانه   یادت هست مرد؟

دوباره شروع می کنم در آستان نگاهش با کلمات آشنایی قدم می زنم یادش نیست

دوباره قدم می زنم یادت نیست

قدم می زنم...

من از کلمات خسته نمی شوم مرد!   یادش نیست

پاهای خسته ام را به دیوار اتاقی چهارخانه ای تکیه می دهم نگاهم می کند.. لبخند می زند

یادش نیست، هست؟

 

فروزان